گل پسر من علي گل پسر من علي ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 15 روز سن داره
محمد سبحان گلممحمد سبحان گلم، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 15 روز سن داره
مجتبی جانممجتبی جانم، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

♥♥♥خود عشق♥♥♥

این دفعه مامان حادثه نیافرید

از دست این آقایون که رانندگی ما خانوما را قبول ندارند . ظهر با عمه مهری رفته بودیم بیرون(این ماجرا برای چند روز پیش هست) که یه تصادف کوچولو کردیم و اون آقایه مقصر بود . این مطلب را گذاشتم تا یک نکته رانندگی گوشزد کنم . بعد تصادف برای رفع خسارت ایجاد شده حتما بیمه نامه ماشین را بگیرید تا در هر صورت اگر راننده زیر حرفش زد و خسارت را نداد بتوانید از بیمه بگیرید . من کارت ماشین را گرفتم که همسری گفت کاش بیمه نامه را میگرفتی . انشاالله برای هیچ کدومتون از این اتفاقا نیوفته . الان شاید بگید از پشت زدم پس مقصرم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نخیر کوچه که اون راننده می آمده تابلو حق تقدم داشت و باید می ایستاد تا من می رفتم و آقا با همون سرعت قبلی مستقیم رفتن...
1 مهر 1393

طفلی علی جونم

علی گهگاهی محمد سبحان را اذیت میکنه ، برا همین تا نزدیک محمد سبحان میره نق نق میکنه و بعضی وقتا جیغ میکشه . چند وقتی که محمد سبحان راختنه کرده بودیم تو خونه سعی می کردم مامی نکنم تا جای زخمش خوب بشه . چند شب پیش مامان با میترا خانوم اومدن خونه ما . من هم چشمم به کسی می افته خوشحال میشم که یکی اومده محمدسبحان را نگه داره و منم کارامو کنم . میترا خانوم محمد سبحان را روی متکا روی پاهاشون گذاشته بودن و تکونش می دادن و از طرفی با علی با لپ تاپ بازی میکردن . هنوز داشتم به میترا خانوم میگفتم که روی محمد سبحان باز شده و پارچه را روی پاش بکشین که آقا محمدسبحان از خجالت داداش علی جان درآمدن و دقیقا به پیشونی گل پسرم علی جیش کردن . حالا همگی موند...
1 مهر 1393

پرستار محمد سبحان

خاله فاطمه تا حالا هر روز می آمد سرکارم و با محمد سبحان بود . از امروز خانم داوطلب که با مامان جونم در دوره قرآن آشنا شده بودن ، می آیند شرکت و محمد سبحان را نگه می دارن . مامانم از خودم بیشتر درگیر پیدا کردن پرستار بودن و از آخر خانم داوطلب قبول کرد ، امیدوارم محمد سبحان باهشون بی قراری نکنه و بچه خوبی باشه .
29 شهريور 1393

ختنه كردن محمد سبحان در 2 ماه 10 روزگي

امروز محمد سبحان ختنه شد . صبح ساعت 7.30 با مرتضي رفتیم مطب دکتر ولوي . استرس خاصی داشتم  من کمی هم دلهره داشتم و نگران بودم اما با دیدن پیرمرد خوش اخلاق و دوست داشتنی و آقاي دكتر مهربان كه مي گفت روزي 10 تا 20 پسر را ختنه ميكنه دلهره ام برطرف شد. ( من و مرتضي هیچکداممون برا ختنه علي نبودیم چون اونو بردن اتاق عمل و ما پشت در بوديم ! ) آقای دکتر از من خواست بالا سر بچه بشینم و با زدن آمپول شيشه شيري كه از قبل دوشيده بودم را بهش بدهم و همسري كنارم بود تا پاهاشو محكم بگيره تا تکون نخوره.  دکتر آمپول بی حسی زد و کارشو شروع کرد آقای دکتر که استرس منو رو دیده بود شروع کرد به تعریف از بچه خودش كه با ختنه...
27 شهريور 1393

تولدت مبارک طاها جون

دیشب برای طاها جون یه جشن تولد کوچیک گرفتیم . تولد طاها جون 31 شهریوره ، چون امروز عمه مرضی داره میره تهران  و ما نمی تونستیم در جشن تولدش شرکت کنیم ، دیشب برا طاها جون یه کیک درست کردم و بعد شام مراسم تولد بر پا کردیم .   دوستان آماده اید بریم جشن تولد وبلاگی ... بفرمایید                 امروز خورشید درخشان‌تر است و آسمان آبی‌تر نسیم زندگی را به پرواز می‌کشد و پرنده آواز  جدید می‌سراید امروز بهاری دیگر است در روز تولد مهربان‌ترین ...
22 شهريور 1393